|
سکوت و ابتدا کلامی خاموش بود! گاه بغض چون ابری متراکم بارانی ات میکند و قلم سطر های دفترت را خط خطی گاه به سفارش یک دوست!؟که منتظر فریاد توست بر سطح دفتر می درخشید و امروز من خطی از نا نوشته های یک میزبان منتظر به راهم گوشه ای بامی خلوتی نشسته ام گاه مادر به کلامم می شتابد و رشته ی افکارم را میشکافد گاه وزش باد ورق دفترم را بر هم می لغزاند و گاه این روز ها تمام فکرم پیش روی چشمانیس که با نگاهش حس دیدن را برایم تداعی کرد و این روزها من ستاره ی چشمک زن پشت پنجره ام پنجره را بگشا !ماه من
ميگن ترس داره ! ولي وقتي يک قدميش وايسي دلت آروم ميگيره چه لذتي داره تو هوا معلق باشي بعد با 2 برابر وزنت متلاشي بشي . اون موقع است که همه ميفهمن که بابا تو هم آدم بودي! ولي حيف که ديگه ديره ! اون موقعست که نوبت منه که به ريش همتون بخندم ! چه لذتي داره حتي واسه يه روزم شده تيتر درشت 1 روزنامه باشي ( حتي از نوع درپيتيش ) آخ که مزه ميده خودت تصميم بگيري تا کي بايد اين بازيه مسخره رو ادامه بدي .. هر جا که خسته شدي کات بدي ... آره عزيزم بالاخره يکي بايد به اين مسخره بازيها خاتمه بده يا نه ..!! _ تو هم خوشي واسه خودت .. باز نشستي داري چرنديات مينويسي ؟؟ پاشو بيا ببين چه خبره ؟ .... بدو !! _چي شده ؟ چه خبره ؟ چرا اينجا اينقدر شلوغه ؟؟ _هيچي !! دختر همسايه خودشو از طبقه هفتم پرت کرده پايين .. _ نههههههه !! بالاخره کار خودشو کرد .. احمق !
شرلوك هولمز كارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نوردي و شب هم چادري زدند و زير آن خوابيدند. نيمههاي شب هلمز بيدار شد و آسمان را نگريست. بعد واتسون را بيدار كرد و گفت: نگاهي به آن بالا بينداز و به من بگو چه مي بيني؟ واتسون گفت: ميليونها ستاره مي بينم . هلمز گفت: چه نتيجه ميگيري؟ واتسون گفت: از لحاظ روحاني نتيجه ميگيرم كه خداوند بزرگ است و ما چقدر در اين دنيا حقيريم. از لحاظ ستارهشناسي نتيجه ميگيريم كه زهره در برج مشتري است، پس بايد اوايل تابستان باشد. از لحاظ فيزيكي، نتيجه ميگيريم كه مريخ در موازات قطب است، پس ساعت بايد حدود سه نيمه شب باشد. شرلوك هولمز قدري فكر كرد و گفت: واتسون تو احمقي بيش نيستي. نتيجه اول و مهمي كه بايد بگيري اينست كه چادر ما را دزديده اند!!!
یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه لیلا نشست عشق آن شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود سجده ای زد بر لب درگاه او پر ز لیلا شد دل پر آه او گفت یارب از چه خوارم کرده ای بر صلیب عشق دارم کرده ای جام لیلا را به دستم داده ای و ندر این بازی شکستم داده ای نیشتر عشقت به جانم میزنی دردم از لیلاست آنم میزنی خسته ام زین عشق، دل خونم مکن من که مجنونم ،مجنونم مکن مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلای تو،من نیستم گفت ای دیوانه لیلایت منم در رگ پیدا و پنهانت منم سالها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم و نشناختی عشق لیلا در دلت انداختم صد قمار عشق یکجا باختم کردمت آواره صحرا نشد گفتم عاقل میشوی اما نشد سوختم در حسرت یک یا ربت غیر لیلا بر نیامد از لبت روز و شب او را صدا کردی ولی دیدم امشب با منی ،گفتم بلی مطمئن بودم به من سر میزنی در حریم خانه ام در میزنی حال این لیلا که خوارت کرده بود درس عشقش بی قرارت کرده بود مرد عشقش باش تا شاهت کنم صد چو لیلا کشته در راهت کنم...
قدم میزنی تو کوچه هایی که هیچکی توش نیست با خودت حرف میزنی همینطور ..............ادامه میدی .توی اون کوچه های خلوت یکی رو میبینی که اونم مثل تو تنهاست . نگاش میکنی نگات میکنه ...تو دلت به خودت میگی چه بی نظیره ...بعدم فرسنگ ها از هم فاصله میگیرین تو نمی دونی اون کی بود و انتظار دیدنشم دیگه نداری اما !!!!بر خلاف انتظار دوباره میبینیش و مطمئن میشی بازم میتونی ببینیش نمی دونی چه جادویی تو چشاش داره که تا می بینیش قلبت میلرزه و روز ها توی اون کوچه های خلوت انتظار شنیدن صدای قدم هایی رو داری که به گوشت آشناست.ممکنه یه روزی باشه یه روزی نباشه اینو تو می دونی اگه نباشه چه حالی میشی؟! سالها با هم توی اون کوچه هایه خلوت چشم به چشم هم می دوختین و تو عاشقش شده بودی ولی...نمی دونی اون چه فکری راجبت داره .یه روزی تصمیم میگیری سکوتت رو بشکونی و بهش بگی دوستش داری............میگی!!!!!! چیزی میشنوی که انتظار شنیدنش رو نداری . دلت میشکنه... بازم توی اون کوچه های خلوت میبینیش هنوزم امیدواری...ولی...اینبار که داری از کوچه میگذری میبینی یکی از اون خونه ها توی کوچه عروسیه بعدم میفهمی داماد شده.................................................
شيشه اي مي شکند... يک نفر مي پرسد...که چرا شيشه شکست؟مادرم مي گويد: شايد اين رفع بلاست.يک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشي مثل يک کودک شيطان آمد.شيشه ي پنجره را باد شکست.کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي مغرور شکست,عابري خنده کنان مي آمد...تکه اي ازدل من برمي داشت مرحمي بر دل تنگم مي کاشت... اما امشب ديدم ...هيچ کس هيچ نگفت ,غصه ام را نشنيد... از خودم مي پرسم , ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم کمتر بود؟؟دل من سخت شکست ,اما,هيچ کس هيچ نگفت و نپرسيد چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اسمت ؟ اسمت یادم رفته .هر چه فکر می کنم اسمت رو به خاطر نمیارم فقط می دونم که بارها در حقم بدی کردی و راست راست تو چشمام زل زدی و بهم دروغ گفتی .یک عینک پنسی به چشم می زدی و دوتا از دندونهای فک بالات سیاه شده بودند و وقتی می خندیدید سمت چپ صورتت یه چاله به عمق یک و نیم میلیمتر می افتاد و خیلی سریع و زود به گریه می افتادی . خیلی عجیبه این همه چیز از تو به یادم مونده اما اسمت ؟!! به خاطرم نمیاد... شرف اگر شرف داشته باشید که ......دیدم ادامه دادن این جمله بی فایده است در حالیکه من از ناداشته هاشان آگاه بودم. خدای من این روایت حتی سه خط هم نشد ! دعا شکارچی خسته از تکاپوی روز پر هیاهو کوله بار خالی از شکار را روی زمین گذاشت . عرق را از پیشانی پاک کرد . بر روی زمین زانو زد و نشست . لحظه ای به خورشید که در حال غروب بود نگاه کرد و بعد به سجده رفت . سر را که از روی خاک برداشت رو به آسمان کرد و زیر لب گفت : "خدایا شکرت ! امروز هم چیزی گیرم نیامد . دخترک من در خواب و رویا و در خیال دنبال دخترکی می گردم که با موهای سیاه و پریشان که شانه به شانه من بایستد و برای اینکه بخواهد مرا ببیند سرش را بلند کند و من به راحتی بتوانم دستانم را حلقه بر گردنش کنم و برای اینکه بتوانم پیشانی اش ببوسم سرم برا خم کنم و برایش قصه ای ساز کنم در این بی وفا روزگار . یک دلاری سیگار از پاکت بیرون می آید و با کبریت سریع گر می گیرد . دودی معلق از زمین به آسمان می پرد . دستش را می کند توی کتش و با خجالت مشتی پول تاخورده و با کش بسته شده را از جیبش در می آورد .با دست دیگرش دست او را می گیرد و بعد بسته پولها رامی گذارد توی دست او . - بگیر عزیز لازمت میشه . مواظب باش سوار تاکسی که میشی پول درشت از جیبت بیرون نیاری . پرسیدم ،کرایه یه کورس تو اونجا حداکثر 5 دلار میشه .کافیه پنج تا از این اسکناس ها رو بشماری و بدی به راننده . در ضمن تو فرودگاه خواستی به باربر انعام بدی یدونه یک دلاری کافیه . قبلا تحقیق کردم یه وقت تو رودروایستی نیفتی هان .اینارو بزار تو جیب پشتیت . دستانش را روی گونه های او می گذارد و سر کوچکش را محکم بین دو دستش نگه می دارد و وسط پیشانی اش را می بوسد . سیگار خاموش می شود ، هواپیما می پرد. پاک شد مرد گوشه اتاق ایستاده و دستش را به دیوار تکیه داده و های های می گرید . لابد اتفاق تلخی برایش افتاده که اینچنین گریه می کند و اشک به پهنای صورتش نشسته است . ظاهرا اینجا تنهاست . هر کسی از این گریه و دلیل آن تفسیری می تواند داشته باشد .اما گمان نکنم هیچ کس بتواند حدس بزند مرد کنار اتاق دقیقا بالای تلفنی که پیغامگیرش توسط کودک سرتق همسایه یکی دو ساعت پیش پاک شده ،دارد گریه می کند . ظاهرا در پیغامگیر پیام های مهمی بوده است . آنقدر مهم که اینچنین اشک می ریزد و ظاهرا هیچ کدام ما هم نمی توانیم حالش را درک گنیم مگر اینکه از کیفیت و موضوع پیام ها چیزی می دانستیم که اونم به لطف بچه سرتق همسایه دیگه میسر نیست . کاش می شد برایش کاری کرد !! زنگ می خورد تلفن دستی اش زنگ می خورد و صدای آهنگ قدیمی ناگهان او را که در حال گفتگو با چند نفر بود ،دگرگون می کند . خاطرات سالهای دور و نزدیک ،در حالیکه در ظاهر زبان در دهانش می چرخد و کلماتی را تحویل مخاطبین می دهد ،از مقابل چشمانش می گذرد . لابد باید خریدی را انجام دهد یا کسی از پشت خط می خواهد حالش را بپرسد و یا برنامه میهمانی امشب را تنظیم کند . بیشتر غرق در خود می شود .زمان را گم می کند . زود به خودش می آید.... الان من کدوم دوره هستم ! نکنه تو "ابتکار دارما" گیر افتادم . - چرا این زنگ رو عوض نمی کنم ؟!!! باران باران جان سلام . برای رسیدن به موفقیت ما ایرانی ها در یک واقعه جمعی یک "اعتماد ملی " و همگانی توسط مردم ما لازم است . حال حاج آقا خوب است ان شا ا.. .مامان و بابا خوبند . پس کی می باری ؟؟؟!! ترانه باز هم اگر بخوام واست چیز میز بنویسم قاط می زنی و عصبانی میشی . باشه هیچی نمی گم فقط این نوشته رو بده به آهنگساز . واسش یه آهنگ مشتی بزاره .خودم نوشتم . ارزون هم حساب نمی کنم . این "ترانه" رو به قیمت تمام بغض ها و غصه هام می فروشم .می فهمی چی می گم "ترانه" ؟!!!
بود هر طور شده حالش رو بگیره و قد بلندش رو به رخ کوتولـه بکشه !... کنارش ایستاد و بهش گفت : من به آسمون نزدیکترم !... کوتوله جوابش رو داد آره ولی آسمون من بزرگتره چون از پایین نگــاهش می کنم !... طرف گفت پس زمین منم بزرگتـــره چون از بـــالاتر نگـــاهش می کنم !... بازم کوتوله یه جواب فوق العـــاده بهش داد ، بهش گفت مهم آسمــــونه نه زمین چون سهم ما از زمین فقط به اندازه ی قبرمونه !...
|
About![]()
زندگی بازیست Archivesهفته چهارم آبان 1388هفته سوم آبان 1388 هفته دوم آبان 1388 هفته اوّل آبان 1388 هفته چهارم مهر 1388 هفته دوم مهر 1388 هفته اوّل مهر 1388 هفته چهارم شهریور 1388 هفته اوّل شهریور 1388 هفته چهارم مرداد 1388 هفته سوم مرداد 1388 هفته دوم مرداد 1388 هفته اوّل مرداد 1388 هفته چهارم تیر 1388 هفته سوم تیر 1388 هفته دوم تیر 1388 هفته اوّل تیر 1388 Links
**نقاب رنگ شده (عسل جونم)** |